شاید به زبان کوتاه:
"۵ ماه"
۵ ماه، ۲۰هفته، ۱۴۰روز، ۳۳۶۰ساعت...
این بار نیز واژه دیر آشنای ببخشید!...
هـِ ، به ناچار و با کمال میل متاسفم.
( با پست قبلی سعی کردم بگم: دیگه ترجیح می دم ننویسم، شاید اون هم دلیلش دگرگونی حالو هوای خودم باشه،
که اون رو به فال نیک گرفتم، امیدوارم امسال سال رسیدن به هر آنچه که می خواید باشه،
بدرود دوستان همیشگی و عاشق من)
نزدیکترین ها به من رفتند،
حتی کالبدم روزی
- تکه ابری خواهد شد
و راهی جدا از من
در پیش خواهد گرفت...
ـــــــــــــــــــــ
- دیروز
در یک قدمی انهدام یک رویا، بدان دست یافتم!
و امروز
در راه دست یافتن یک رویا، منهدم می شوم...
این داوران ناحق
گویا که غافلند ز تکرار جرم خویش!
در آینه یگانه مطهرانند،
- دستان آلوده در پس آستین نهفته اند!
به دریای انسانیت شاه ماهیند،
- در پس امواج تمساح ها خفته اند!
در انجمن زجه می زنند بر جنایت امروز،
- در پس پرده قاتلان نشسته اند!
به کاباره ظلم و ستم
- آهنگ مشوق رقاصانند...
اینک در من، انتظار بامدادی دگر است
- که بسته اند طناب عدل به دار مکافات،
- آری
مراسم اعدام داور است!
اینک بزم ملکوت مهیاست
چنگ روح نوایی خوش می نوازد
باز هم خوان دل را وسعتیست
- از گذر ۳۶۵ روز و شب!
پادشه خوبان
در پس نظاره های آسمان
بر عابدان خویش خنده می زند
و باز هم زمین می گردد حول یگانه دردانه خویش
- خورشید .
دو باره تقویم به من خندید!
- خندید به طفل بیست ساله خویش
برگ برنده اش: « سی بهمن»
- بر آسمان گرفت
۲۰ ساله شدی.
چون سرو ایستاده ایم
ایستاده ایم
در جنگل حریق زده زندگی
ایستاده ایم نظاره می کنیم
- بر آوارهای خاکستری نفرت
- بر آب ریخته به رویای شعله ور خویش
- بر پیکر سوخته عشق
- بر زجه های حقیقت
- بر بادهای قاصد پیام جنگ
بر مستی محبوبه شب باروت
ایستاده ایم و نظاره می کنیم.
به خدا سوگند!
كه ديوانه، عاقلترين
و عاقلان، عاجزاني آراسته به تظاهر
عاقلان
- همان لاشخوران انسانيت
- همان عالمان سخنور مست
- همان مبدعان منطق كذب
- همان جماعت بيگانه از ذات حق
و ديوانه
- يگانه در يابنده جنون عشق...
در مویه های حیوانی ناطق
هویدا تلاطم باران
- از عدم ره یافتن به دل سنگ
در گام های عابری سردرگم
عیان عجز خرد
- در کشف حقیقت دهر
در ولادت ذره ای از وجود
عریان تسلط دل
- در لمس آیات حق...
آری
در لمس نور مطلق
تسکین یافت عصاره عصیان.
سهم من از زندگی
- خیابان طویلیست که هیچ گاه
وسعتش را از قدم هایم دریغ نداشت.
قدم هایی گریزان
- گریزان از حقیقت محض: زندگی!
- در پی رویای دروغین: آرامش!
عجز من در عاشقانه دیدن است
در علی گم گشتن و پیدا پنهان دیدن است
عاجزم من
عجز من در وصف ذات حیدر است
در طریق حق وی ره بردن است...
خانه در همسایگی نامردمان، آوار شدـــ
گل در حسرت تولد دوباره، پرپر شدـــ
مسافر در جاده سردرگمی، اسیر شدــــ
کودک در کویر حسرت، بزرگ شدــــ
و اینک
من، سهامدار زندگی!
- در بازار بورس بازنده اعلام شد.
- تبسم جاهلانه ستاره را به عابر شب!
نگاه کن
قاصد صبح پرده از زوال شب در سحرگاه بر می دارد!
- زاده خورشید می رقصد
- تبسمی رنگ می بازد
- پیوند رهگذر گسیخته می شود
دامن آسمان پر می شود از سپیده صبح...
نگاه کن
- مدام آسمان آبستن یک تکیه گاه
ردپایی از شب در افق...
و باز نگاه کن
خنده جاهلانه ستاره را
- در انعکاس تکلم سکوت و تمرین واژه های ذلت !
در پرسه های خیال
- چه آرامشی در آبی مطلق رویا
- چه حس بی وزنی در بی کران حقیقت سبز
- چه حرارتی در قرمز شعله های عشق
- چه جنونی در خاکستری وجود
- چه سفید زلالی تا غایت رهایی
- چه پوچ واژه هایی
از تراوش مشکی
- چه بی رنگ نقش هایی
از تهاجم افکار
و باز در پرسه های خیال
- حکومت شرابی رنگ مستی...
من آن شب نشسته
آن دور افتاده از سرزمين نور
آن گمشده در كوير پوچي
آن سردرگم در دشت ادراك
- من ديوانه حضورت
- من ديوانه لمس نگاهت
- من و احساس درك گرمي دستانت
- من و انتظار آمدنت
انتظار...
و در آن لحظه كه
ناقوس انسانيت مي نوازد
و نواي اِنَّ بَقيةَ الله گوش را نوازش مي دهد
- در پي كاروان نور
به تو خواهم رسيد؟
انسان،
در هياهوي جنگل
در مواج گون درياي بي رحم
در ظلمت و سياهي شب
در سكوت مطلق رؤيا
زندگي مي جويد!
مي يابد
- ترس از بيداري
- هراس از شكست سكوت
وبيم از رهايي رؤيا...
آتش گرفت
ريشه هاي تفكرم
مي دانم
نمي داند،
نمي داند كه مرگ بيداريست
سفر به اصل خويش است
رسيدن به جان خويش
و لمس تجلي حق
در آن لحظه مسدود
كه
جز نواي لبهايت ما را پيوند نمي داد
چگونه!
چگونه مرا مي كشاندي به ظلمت شب!
شبي كه سپيده اي در پي نداشت
شبي كه جز آواي روباه نداشت...
و من چه معصومانه از خود بيگاه مي شدم،
چون گياهي كه از رويش نباتيش بيگانه شود!
- به ناگاه شنيدم
ريشه هايم، ريشه هايم فرياد زدند
اي شب نشسته شب كور
- در سرزمين ظلمت
ابر تيره ميل باران ندارد
در سكوت اين ديار مرده وار
روزها بر بادرفته است…
پاييز
برگي از درخت پركشيد
با باد هم صدا شد، با باد هم سفر شد
گاهي بر آسمان و گاهي بر زمين نشست
برگهايي زير پا له...
برگهايي غرق در دريايي هوس...
برگهايي سرگردان...
مي ديد و تكيه مي زد بر باد،
شبي طوفان گرفت
باد گم شد، رفت
تنها شد،
پس،
همصدايي ديگر، همسفري ديگر
هر كس از او طلب چيزي داشت...
آتش يافت!
در آتش جهيد
سوخت در شراره عشق
چون شعله ها فرونشست
از دل خاكستر
بار دگر متولد شد.
بر ابهام پر ابهت دريا سوگند!
حس پاك عاطفه در سينه مرده است،
انسان به جاي آب سرب داغ مي نوشد،
بر باد تكيه مي كند،
آرزو بر آب مي بيند،
در آينه مي نگرد و هيچ نمي بيند،
شيون مي كند و خنده مي بيند،
به سوي اعدام انسانيت گام بر مي دارد،
و افسوس نظاره گر
هنوز جنگل ابعاد بيشمار خود را نمي شناسد!
هنوز برگ سوار حرف اول باد است!
هنوز كوه عظمت خود را در نميابد!
هنوز دريا مي آرامد و موج مي خروشد!
هنوز بغض آسمان مي تركد و زمين مي خندد!
هنوز دستان منجمد حسرت در باغچه دل گل مي كارد!
و هنوز بشر نمي داند دچار جنون عشق است...